۱۳۹۷ يکشنبه ۲۵ آذر
داستان کوتاه با موضوع حجاب - مهر 97
 

قرار

بلوز سفید تمیزوقشنگی با یک دامن سرخ تنش بود.جلوی آینه ایستاده بود وبا وسواس موهایش را

شانه می کرد.گفتم ː<مزاحم شدم.جایی می خوای بری...؟>

گفت ː<جایی که نه اما...>حرفش را نصفه گذاشت.موهایش را بافت و پشت سرش انداخت.

همین طور که با من حرف می زد صورتش را آرایش کرد.ملیح و زیبا شده بود.کم کم نگران شدم,

نکند مهمان دارد و من بی موقع مزاحمش شده ام.بین رفتن و ماندن مردد بودم که بوی عطر خوشی

فضا را پر کرد.<یادته!این عطررو خودت برای تولدم خریدی...>

وقتی حسابی مرتب و خوش بو شد.آمدوکنار من نشست تصمیم گرفتم بروم.

گفتː<کجا؟من که جایی نمی خوام برم,فقط ساعت 05ː12 دقیقه قرار دارم...>

بعد به ساعتش نگاهی انداخت.ساعت 05ː12 دقیقه بود.سجاده نماز را پهن می کرد تازه فهمیدم

با چه کسی قرار دارد... .

امام علی(ع)ːبهترین لباس,لباسی است که تورا از خدا به خود مشغول نسازد.

(چهل حدیث از حجاب).

 
تاریخ به روز رسانی:
1397/07/11
تعداد بازدید:
84
امور فرهنگی
دانشگاه الزهرا
 تهران،خيابان ده ونك، دانشكده فيزيك شيمي دانشگاه الزهرا
  كدپستي : 1993893973
تلفن : 982188041347+
فاكس : 982188613935+
 physchem[at]alzahra.ac.ir
تمامي حقوق سايت براي دانشگاه الزهرا ( س ) محفوظ است.